|
عشق وعاشقی
|
در یکشب سیاه همانسان که مرگ هست قلب امید در بدرمات من شکست
سرگشته و برهنه و بیخانمان ُ چو باد
آنشب رمید قلب من و از سینه فتاد :
زار و علیل و کور : بر روی قطعه سنگ سپیدی
که آنطرف در بیکران دور :
افتاده بود ُ ساکت و خاموش ُ روی گور
گفتم : ای ترا بخدا ُ سایبان پیر
با من بگو که خفته در این گور مرگبار ؟
یکقطره خون چکید بدامانم از درخت !
فریاد بر کشید : که ای فرد تیره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است ُ هر چه که هست ............
بر سنگ سخت گور
از بیکران دور
با جوهر سرشک
دستی نوشته بود:
«آرامگاه عشق »